تبليغاتX
مجموعه داستان های کوتاه من
این داستان ها هم صدای بی صدای من است.
امروز خسته و رنجور درون كلبه خلوت و بي‌كسي نشسته‌ام و به هر چيزي كه نگاهم را به خود جلب مي‌كند مي‌انديشم. سكوت فضاي اتاقم را پر كرده پنجره را مي‌گشايم، غنچه‌هاي درون باغچه بهانه نسيم و باران را مي‌گيرند. درختان سنگين و پربارترند. صداي زوزه باد را مي‌شنوم و ابرهايي كه براي دوستي به هم پيوند مي‌خورند و تكه سنگي كه گوشه باغچه تنها مانده. ناگهان نظاره مي‌كنم كه نسيم شقايق‌ها را نوازش‌ مي‌كند. بوي خاك فضاي اطراف خانه را پر كرده و گويا باران مي‌بارد. بي‌خود نبود غنچه‌ها بهانه باران را مي‌گرفتند. مثل اين‌كه آسمان دلش گرفته است. رعد و برق ناله باران را بيشتر مي‌كند. من هم مثل آسمان دلم گرفته است و مانند غنچه‌ها بهانه هر چيزي را مي‌گيرم. آن چيز براي دختركي چون من عروسكي بيش نيست. دلم براي عروسك‌هاي قشنگ قصه‌ام بسيار تنگ شده. عروسك‌هايي كه روياهايم را مي‌ساختند و من بودم صاحب آن عروسك‌ها. عروسك‌هايي كه هنوز هم دوستشان دارم و مي‌دانم بهترين بهانه ديدار عروسك‌هايم كودكي‌است و اي كاش من كودك بود.
+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط ناهید موسوی  | 

 

گذر زمان وقتي زمانه را از ياد نمي‌برم چگونه زمان را مي‌شود فراموش كرد. وقتي تمنا مي‌كنم سفر نروي بهانه مي‌گيري. وقتي غم در دلم رخنه مي‌كند چگونه مي‌خواهي لبخند بر لبانم جاري باشد. وقتي سكوت اختيار مي‌كني چگونه مي‌شود سخني بر زبان آورد. وقتي پاهايم براي رفتن سست است چگونه مي‌خواهي يك قدم براي نزديك شدن به تو بردارم. وقتي دلم را مي‌شكني چگونه مي‌خواهي دوباره باز گردم. وقتي چشمانت را مي‌بندي چگونه مي‌شود به تو نگاه كرد. وقتي فانوس دلم را خاموش مي‌كني چگونه گرماي محبت را به تو هديه دهم. وقتي برايت خاك مي‌شوم چگونه دلت مي‌آيد از روي من گذر كني و زمين را برنجاني. وقتي گل سرخ را از باغچه محبت مي‌چيني چگونه انتظار داري كه خار در دستانت فرو نرود. وقتي خورشيد دلم در آسمان تنهايي مي‌درخشد. چگونه مي‌خواهي ستاره‌ها را بشماري. مي‌دانم زمان هر لحظه در شتاب و زمانه نيز هم در گذر است.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط ناهید موسوی  | 

 

تو را منتظرند

 

در دور دست تو را منتظرند

شهر زاده ای٬ آزاده ای اسیر قلعه ی دیوان٬

به حیله ی جادو در بند

گرفتار و چشم به راه که: « فریاد رس می آید»

و به صدای هر پایی

سر از گریبان تنهایی غمگینش برمی دارد که:«کسی می آید»

و او خریدار تو است٬

نیازمند تو است

 

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط ناهید موسوی  | 

 

هبوط

مرا کسی نساخت خدا ساخت

نه آن چنان که کسی می خواست

که من کسی نداشتم.

کسم خدا بود کس بی کسان.

او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش خواست.

نه از من پرسید و نه از آن ًمن دیگرًًم.

من یک گٍل بی صاحب بودم.

مرا از روح در آن دمید.

و بر روی خاک و در زیر آفتاب

تنها رهایم کرد.

مرا به خودم وا گذاشت.

 دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 6:10 بعد از ظهر  توسط ناهید موسوی  | 

 

جای پای خدا

هر زمان که می بینم کسی در حق دیگری لطفی می کند

احساس می کنم این همان چیزی است که پروردگار از همه ما انتظار دارد...

چرا که وقتی قلب دیگری را شاد می کنیم

گویی بر جای پای او قدم بگذاشته ایم و اندکی عشق او به خود را جبران کرده ایم.

هلن استاینر رایس

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 5:44 بعد از ظهر  توسط ناهید موسوی  | 

 

دمپایی های سفید

صدای ضربه هایی به پنجره ی اتاق شنیده شد. دختر دستانش را بر لبه های تخت فشار داد و بلند شد. دمپایی های سفیدش را به پا کرد دستانش را بر سطح صاف دیوار کشید و آرام به سمت پنجره رفت. صدایی از بلندگوی سالن شنیده شد: دکتر زند لطفاً به ICU . دکتر زند لطفاً به ICU . بوی تند الکل فضای اتاق را پر کرده است. دختر دستش را به سمت دستگیره ی پنجره برد و آهسته بازش کرد. گلدان کنار پنجره بر روی زمین افتاد و گل های رز قرمز درونش زیر پایش پخش شد. قطره های باران به سمتش هجوم آوردند. دستانش را بر صورتش کشید. دستگیره ی در اتاق تکانی خورد و در باز شد. زن به همراه دخترکی که دستان کوچکش را در دستان او حلقه کرده بود وارد اتاق شدند. دختر سرش را به سمت صدا برگرداند. دخترک دستش را از دستان زن جدا کرد و به سمت دختر دوید. زن گفت: سحر آبجی ستاره رو اذیت نکنی! ستاره زانو زد و سحر را در آغوشش فشرد و دستی به موهای خرمایی رنگش کشید. زن به سمت پنجره رفت و آن را بست و گفت: ستاره با خودت چیکار کردی؟ سحر دستان ستاره را گرفت و آن را به سمت تختش برد و گفت: بیا بشین رو تختت. زن زیپ کیفش را باز کرد و دستمال سفید را از داخل کیفش بیرون آورد و روی پای ستاره گذاشت و گفت: ببین چه خونی از پات میره؟! قطره های خون از انگشتان پایش بر کف اتاق می چکید. ستاره گفت: مهم نیست مامان. زیاد خودت رو ناراحت نکن. سحر با لحن شیرین کودکانه اش رو به ستاره کرد و گفت: عروسکم نازنین دلش واست تنگ شده بود. ـ خوب چرا نیاوردی ببینمش؟ ـ به نازنین گفتم بچه ها رو داخل بیمارستان راه نمی دن. وقتی اومد خونه اونوقت می بینیش. سحر رو به مادر ایستاد و گفت: مامان پس ستاره کی خوب میشه کی میبریمش خونه؟ زن پاسخ داد: همین روزا با هم می ریم خونه من و تو ستاره و بابا دوباره دور هم میشینیم. ستاره انگار که چیزی به یادش آمده باشد گفت: مامان راستی بابا کجاست؟ مادر گفت: بابا الان پیش دکترته، قراره باند چشماتو باز کنن. ستاره دوباره پرسید: مامان اگه اینبار هم چشمام نبینه چی؟ مادربا بغض رو به ستاره کرد و گفت: این چه حرفیه؟! دخترم به خدا توکل داشته باش چشمات حتماًً می بینه. در اتاق باز شد دکتر با روپوش سفید و موهای کم پشت داخل شد و مردی قد بلند با کت و شلوار خاکستری با چند قدم فاصله از او وارد شد. ستاره گفت: بابا اومدی؟ مرد نزدیک شد و گفت: آره عزیزم ، آروم باش ، من پیشتم. دکتر نزدیکتر شد. دخترم نگران نباش فقط یه معاینه ی کوچیکه. دکتر باند سفیدی که دور چشمان ستاره بسته شده بود را آرام آرام باز کرد و گفت: تا سه میشمارم سعی کن با شمارش من چشماتو خیلی آروم باز کنی. ستاره بی توجه به حرف های او از روی تخت پایین آمد و چند قدمی حرکت کرد. دستانش را به سمت جلو دراز کرد. دمپاییش بر کف اتاق کشیده می شد . قطره های خون دمپایی ها را قرمز کرده بود و کف اتاق پر بود از رد خون پای ستاره . مادر صدایش زد، ستاره چرا چشماتو باز نمی کنی؟ ستاره قدم زنان به سمت صدای مادر رفت و دستی بر صورت مادر کشید و دستان او را در دستانش فشرد و سپس آن را رها کرد وبه سمت دیگری رفت. این بار سحر بلند صدایش زد، آبجی ستاره تو رو خدا چشماتو باز کن. ستاره به دنبال صدای سحر رفت خم شد و دستی بر سر سحر کشید و او را بوسید سحر نگاهش کرد. ستاره همچنان در اتاق قدم می زد. رو به پدر ایستاد و گفت: بابا بازم همون عطر رو زدی عطر حرم امام رضا رو؟ دستانش لرزید با بغض ادامه داد: وقتی بوی عطر رو حس کردم یاد آخرین روزی افتادم که رفتیم حرم امام رضا تا شفا بگیرم احساس کردم تو حیاط امام رضا دارم راه می رم و روبروی پنجره ی فولادین ایستادم. دست لرزانش را جلوی دهانش گرفت و زد زیر گریه اشک از چشمان بسته اش جاری شد. پدر دستش را دراز کرد و ستاره دستان پدر را گرفت و بوسید وگفت: بابا حالا می خوام چشمامو باز کنم. ستاره مژه های خیسش را تکانی داد و چشمانش را آرام باز کرد. نگاهی به دستان پدر انداخت سرش را آهسته چرخاند و به دنبال مادر و سحر گشت. با انگشتان دست چشمانش را مالید و با دلهره نگاهی دوباره به پدر انداخت و بلند فریاد زد: بابا جون من می بینم. من می تونم شما رو ببینم. ستاره سرش را به سمت بالا گرفت و گفت خدایا یعنی بیدارم؟ سحر به سمت ستاره دوید. آبجی چشمات می بینه؟ منو می تونی ببینی؟ مامان ببین ستاره چی میگه، میگه چشماش می بینه. ستاره روی دو زانو نشست سحر را در آغوش فشرد. اشک در چشمان مرد و زن حلقه زد و از گوشه ی چشمانشان سرازیر شد. پدر فریاد زد خدایا شکرت، خدایا شکرت. دکتر در حالی که لبخند رضایت بر لبانش نقش بسته بود از اتاق خارج شد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط ناهید موسوی  | 

ما هرگز تنها نیستیم

از یک ناجی چه می توان خواست که والاتر از این باشد.

«هرگز ما را تنها مگذار»

لطف و عشق خداوند زوال ناپذیر است و او همه مشکلاتمان را با دستان خویش حل خواهد کرد.

                                                                                هلن استاینر رایس

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط ناهید موسوی  | 

 

 

 

 

شكايت

امشب دلم هواي نوشتن دارد دوست دارم قلم را بردارم و بر صفحات سفيد كاغذ بنويسم. تاكي به يادت باشم كه برمي‌گردي. تا كي شب‌ها را با بغضي سنگين سر بر بالين بگذارم و افكارم رابه دنبالت روانه كنم. آخر بگو جواب ياس‌ها و بنفشه‌ها را چگونه بدهم يا پيچك كنار پنجره كه هر روز چشمش را از پشت آن به اتاق كوچكت دوخته تا تو را ببيند. كدام را بگويم. قناري‌هاي كوچك اسير در قفس كه برايت آواز سر مي‌دادند را چه بگويم كه بعد از رفتنت ديگر ترانه خوشبختي نمي‌خوانند. بر سقف خانه‌ام غم آشيانه ساخته، آه از اعماق سينه‌ام بر مي‌خيزد و به انتها نمي‌رسد. نكند خيال برگشتن نداري نمي‌دانم اما بدان ديگر خسته‌ام بيا آنقدر برايت نوشته‌ام كه مشق شب شده است. نمي‌دانم نامه‌هايم به دستت مي‌رسد آن‌ها را مي‌خواني و به حرفهايم مي‌خندي يا غصه مي‌خوري باز هم نمي‌دانم ديگر قلم هم از نوشتن خسته شده و از من به تو شكايت مي‌كند. ديگر صفحه سفيد كاغذي برايم نمانده فكر مي‌كنم اين بار بر ديوار خانه‌ها برايت نامه بنويسم. شايد شبي باران حرف‌هايم را از روي ديوار بشويد و با خود به قعر زمين ببرد. بايد دعا كني كه باران نبارد و گرنه نامه‌هايم مانند من كه از ذهنت محو شدم پاك خواهند شد. زبان هم از گفتن غصه‌هايم سخت خسته شده است. باز هم دعا كن اين بار از شادي‌هايم برايت بنويسم. حسرت لبخند را بر لبانم گذاشتي. باران چشمهايم نامه‌هاي تر شده را اين بار برايت پست خواهد كرد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط ناهید موسوی  | 

 

کاغذ مچاله

دختر با شنیدن صدای زنگ موبایل دستش را داخل جیب پالتوی قهوه ای اش برد و گوشی را برداشت. انگشتش را روی دکمه موبایل فشار داد و آدامس را توی دهانش چرخاند وبلند گفت: بله! تویی رضا؟ کجایی؟ یک ساعتی میشه تو پارک منتظرتم. دختر آستین پالتواش را کنار زد و به ساعت مچی اش نگاه کرد و آدامس را توی دهانش چرخاند و گفت: زود بیا. دختر گوشی نقره ای رنگش را روی نیمکت رنگ و رو رفته پارک کنار دستش گذاشت زیپ کیفش را باز کرد و سوهان ناخن را بیرون آورد و به ناخن های بلندش کشید. صدای کفش هایی که به زمین کشیده می شد کم کم نزدیک و نزدیکتر شد. پسری با کلاه مشکی رنگش کنار دختر ایستاد و بلند گفت: خانم می خواین چهرتونو بکشم؟ دختر عینک دودی اش را از روی چشمش کنار زد و نگاه کرد به موهای بور و شلوار جین پسر که دستش را به ته ریشش می کشید. پسر دوباره پرسید، با شمام خانم می خواین چهرتونو بکشم؟ دختر ابرو هایش را درهم کشید و گفت: می خوای چیکار چهرمو بکشی؟ مگه نقاشی؟ پسر کمی نزدیکتر رفت و گفت: بله. دختر چشمانش را به پسر دوخت و گفت: پولم می گیری؟ پسر سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و گفت: با شما کم حساب می کنم. دختر آدامس را توی دهانش جابه جا کرد با اشاره دست گفت: بیا بشین همین جا زود بکش می خوام برم. پسر کنار دختر روی نیمکت پارک نشست و پاهایش را روی هم انداخت تخته شاستی را به زانوهایش تکیه داد و مداد سیاه را از پشت گوش خود برداشت و گفت: سرتون رو به سمت چپ برگردونید می خوام نیم رختون رو بکشم. دختر چشم دوخت به درخت کاج آن سمت پارک. پسر شروع کرد به نقاشی کردن، مداد را با حرکت چشمانش بالا و پایین می برد. گاهی به چهره ی دختر خیره می شد و دوباره نگاه خود را بر روی کاغذ شاستی بر می گرداند. پس از دقایقی پسر بلند شد و رو به دختر کرد و گفت: خانم تموم شد. دختر خم شد و دست کرد توی کیفش و اسکناس 1000 تومانی را بیرون آورد و به پسر داد. پسر کاغذ را پشت و رو بر روی نیمکت گذاشت و قدم هایش را تند برداشت و رفت. دختر کاغذ را برگرداند و نگاه کرد چشمانش برق انداخت. ابروهایش را در هم کشید هیچ خبری از چهره اش نبود کاغذ سفید پر بود از خطوط ممتد سیاه. دختر از روی نیمکت بلند شد و چشم دوخت به انتهای سمت چپ پارک که رهگذرانی در حال عبور از آنجا بودند. پسر در میان انبوه جمعیت انتهای پارک گمشد . دختر کاغذ را مچاله کرد و روی نیمکت پرت کرد و چشمش به جای خالی گوشی موبایل روی نیمکت افتاد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط ناهید موسوی  | 

 

 

 

 

            ريـل تنهـايي...

سلام مي‌كنم تا بغض در گلويم خفه شود. شايد دل سنگت به رحم آيد و مرحمي بر دل زخم خورده‌ي دلم باشي. اگر عبور لحظه‌ها را باور مي‌كردي شايد هرگز تركم نمي‌كردي. كاش زخم كهنه و قلب شكسته‌ام را تسكين مي‌دادي و مي‌رفتي. افسوس مي‌دانم در روياها و افسانه‌هاست. تو خيال مكن، آري بدان منم همان جويباري كه يك روز به دنبال تو و همسفرت بود. منم همان زميني كه يك روز در آن گل سرخ آشتي را كاشته بودي. منم همان آسمان كه چشمهايش را تا عمق آروزها مي‌پرستيدي. همان اسب نجيبي كه براي تو و به نام تو بود.همان قلبي است كه همچون ساعت مي‌تپيد. همان باراني كه بر كلبه‌ي عشق تو مي‌باريد. همان قايقي كه بر درياي پر تلاتم زندگي شنا مي‌كرد و تو پارو مي‌زدي. دريغا كه نيستي و من با خاطرات  نيستي تو زنده ماني مي‌كنم نه زندگاني. بيا و ببين كه چگونه بلوري بودم و حال چگونه شكستم.  شب است در خلوتي سوخته و فانوسي به دست از پلي عبور كرده واز ريل تنهاييمان گذر مي‌كنم.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط ناهید موسوی  |